حکایت بزرگان
شاگردي از استادش پرسيد عشق چيست؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در
هنگام عبور ازگندم زار به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا
خوشه اي بچيني. شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد
پرسيد: چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ، هر چه جلو مي رفتم خوشه
هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پر پشت ترين خوشه تا انتهاي
گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق يعني همين. شاگرد پرسيد: ازدواج
چيست؟ استاد گفت به جنگل برو و بلند ترين درخت را بياور اما به ياد داشته
باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي. شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با
درختي برگشت. استاد از شاگرد پرسيد كه چه شد و شاگرد در جواب گفت: به جنگل
رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم انتخاب كردم، ترسيدم كه اگر جلو بروم
باز هم دسته خالي برگردم. استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 0:27 توسط عباس نیکزاد
|